جمعه آخر سال و قدرت نمایی زمستون
یه چند روزی هست بارون میباره و کمی هوا سرد شده.بعضی جاهام که برف باریده.
هرسال جمعه آخر سال فامیلا میرن سر خاک نفت شهر.آه مامانم اینا اهل اونجان.جنگ که شروع میشه از اونجا میرن.اونجا هم تو جنگ از بین رفته.فقط قبرستونش مونده.یه خرابه هاییم باقی مونده.فقط شرکت نفت اونجاس.دیگه مسکونی نیست.و اهالی اونجا تصمیم دارن دوباره بسازنش.تازه یه سایتم دارن.
اونجا منطقه مرزیه.بهضی جاهاش هنوز مین داره.دو سه ساعتی تا اونجا راهه.همه میگفتن یه موقع هدی پا نشه بره اونجا!!آخه جادشم خوب نیست.
پنج شنبه رفتیم سر خاک مامان بزرگم.حسابیم بارون بارید.من و همسری شب خونه عموش موندیم فرداش باهم راه افتادیم سمت نفت شهر!!به حرف هیچکی گوش ندادمو رفتم!!
همه گفتن چه جراتی داشتی.
آخه همه از هشت ماهگیشون دیگه جایی نرفتن.
طفلی پسرم اینقد تو این جاده تکون خورد.بیشتر راهو محکم نگهش داشتم کمتر تکون بخوره.
شب قبل دیدیم کمی برف بارید!!همه کاسه چه کنم دست گرفتن که فردا تو این هوا چطور بریم.تا آخر شب بارشا قطع شد.صبح ما کمی دیرتر از بقیه راه افتادیم.از شهر خارج شدیم دیدم چه طبیعت قشنگی.همه جا اینقد سفید بود که چشمام اذیت میشد.عینک زدم.

.

.

انگار وسط زمستون بودیم.خیلی طبیعت قشنگی بود.
یه گردنه هم سر راهمون بود.بیشترش مه غلیظ بود.طوری که ماشینای روبرو تا وقتی نزدیک میشدن مشخص نبودن.

این قسمتش آفتابی بود.تو گردنه از ابر پر بود.خیلی جالب بود.

.

این عکس زیر ابرایی که پایین اومده بودو نشون میده.خیلی جالب بود.انگار سقف داشت.ولی خب تو عکس خوب نیفتاده.خوب مشخص نیست.

البته همه جاده اینطوری نبود.تقریبا نصف راه برفی بود.جاده نفت شهر که حسابی سرسبز بود.
اونجا هوا خیلی خوب بود.هر سال از گرما عاجز بودیم.خدا رو شکر امسال خوب بود.کمی ابر بود و باد خنکی میومد.فقط بعضی وقتا کمی آفتابش گرم میشد.
هرکی اونجا منو میدید با تعجب میگفت تو با این با وضعت چطور اومدی!!!گفتن اگه اینجا زایمان کنی چی!!!گفتم نگران نباشین یکی از فامیلامون ماماس تا شب پیشمه!!!
بعد از ظهر برگشتنی رفتیم تو زمینای پدربزرگم.هوا عالی بود.آسمون خیلی قشنگ بود.

در کل خیلی خوش گذشت.ولی جادش افتضاح بود.خیلی چاله چوله داشت.شکممو محکم گرفته بودم.یه قسمت کوچیک از جاده از تو آب رد میشد.اونجا کمی ترسیدم.وقتی رسیدیم خالم گفت دنیا نیومد تو این جاده!!
مامانم اینا و بقیه کمی زودتر از ما برگشتن.ما رفتیم پیش فامیلای پدری همسری.داشتن عصرونه میخوردن.تا رسیدیم خونه دیگه حسابی دیر شده بود.خیلی خسته شدیم.ولی روز خوبی بود.



جمعه آخر سال و قدرت نمایی زمستون
